گاهی آدم دلش میخواهد یک نفر باشد واسطه بین او و خدا.
یک نفر که دستش را بگیرد، ببرد تا در خانه خدا، بگوید:
«این را من آوردم. خودش نمیتوانست بیاید. خودش راه را بلد نبود.»
و تو نگاه میکنی به آن نفر…
میبینی چقدر نورانی است.
میبینی چقدر مهربان.
میبینی چقدر شبیه کسی است که همه عمر دنبالش گشتی.
«یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ»
ای اباعبدالله…
ای حسین…
ای پسر فاطمه…
ای آقای من…
من با تو به خدا نزدیک میشوم.
بعضی راهها را تنها نمیشود رفت.
بعضی جادهها را بیراهنما نمیشود طی کرد.
بعضی عشقها را بیواسطه نمیشود فهمید.
حسین جان…
تو آن راهنمایی.
تو آن چراغی.
تو آن دستی که اگر نباشد، آدم در این بیابان گم میشود.
«أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ بِحُبِّکَ وَ الْمُوَالاَةِ لَکَ»
به خدا نزدیک میشوم با دوست داشتن تو.
با اینکه بگویم: «من از آن توام.»
با اینکه بگویم: «تو را انتخاب کردم در میان همه.»
چون دوست داشتن تو، دوست داشتن خداست.
چون راه تو، راه خداست.
چون هر که تو را دارد، خدا را دارد.
«یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ»
ای حسین…
ای آقای من…
ای کسی که برای من همهات را دادی…
ای کسی که در روز عاشورا، برای نجات من، از همه چیزت گذشتی…
«إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ»
من با تو به خدا نزدیک میشوم.
تو را برمیگزینم.
تو را دوست دارم.
تو را شفیع خود قرار میدهم.
و بعد…
بعد از این حرفها،
یک لحظه سکوت کن.
چون او دارد جوابت را میدهد.
از آن سوی عالم،
با آن نگاه مهربانش،
با آن دستهای پر از نور…
دارد به تو میگوید:
«آمدی؟ خوش آمدی.»
«دوست داشتی؟ دوستت دارم.»
«به خدا نزدیک شدی؟ من خودم میبرمت.»
یادت باشد:
کربلا فقط یک زمین نیست.
کربلا یک راه است.
راهی که هر که برود، به خدا میرسد.
و تو…
تو این راه را رفتهای.
حتی اگر با دلت.
حتی اگر با همین سلامهای کوچک
فرم در حال بارگذاری ...

