آدم که زمین میخورد،
دستش میرود سمت چیزی که بگیردش.
دیواری.
میزی.
شانهای.
دستی…
بعضی وقتها اما هیچکس نیست.
هیچ دیواری.
هیچ دستی.
هیچ شانهای.
آدم تنها میماند با زمین خوردنش.
حضرت یوسف ماند.
در چاه که بود، دستش به هیچکس نرسید.
در خانه زلیخا که تنها ماند، هیچکس پشت در نایستاد.
در زندان که رفت، هیچ آشنا نبود که به دیدنش بیاید.
اما ته همه این تنهاییها،
یک جمله گفت که تمام تاریخ را تکان داد:
«وَاللهُ خَیْرُ الْمُسْتَعَانِ»
و خدا بهترین کسی است که میشود از او کمک خواست.
یعنی:
وقتی همه رفتند،
وقتی کسی نماند،
وقتی درها بسته شد،
وقتی حتی نفهمیدی چرا اینجایی…
یک نفر هست که نه میخوابد، نه فراموش میکند، نه خسته میشود.
یک نفر هست که دستش را از روی شانهات برنمیدارد.
او بهترین کمککننده است.
نه مثل بعضیها که کمک میکنند تا منت بگذارند.
نه مثل بعضیها که کمک میکنند تا قیافه بگیرند.
نه مثل بعضیها که وسط راه ولت میکنند.
او میماند تا تهش.
تا ته تهش.
تا جایی که حتی خودت هم باورت نمیشود چطور رسیدی.
حضرت یوسف این را گفت و خدا جوابش را داد.
از چاه درآوردش.
به عزیزی مصر رساندش.
پدر و برادر را دور هم جمع کرد.
همان خدایی که آن روز در چاه شنید صدای یوسف را،
امروز هم میشنود صدای تو را.
حالا تو…
دستت را ببر بالا.
بگو: «خدایا…»
و بگذار بقیهاش را خودش تمام کند.
چون واللهُ خَیرُ الْمُسْتَعَان.
و خدا، بهترین کمککننده است.
.
پناه بر تو که بیواژه مرا میشنوی..🌱
_ یوسف۱۸
فرم در حال بارگذاری ...

