گاهی آنقدر راه گم میکنی که دیگر هیچ تابلویی نمیبینی.
نه نشانهای. نه چراغی.نه رهگذری که راه را بلد باشد.
همه چیز تکرار شده.
همه جادهها شبیه هم.
همه انتخابها بینتیجه.
و تو ایستادهای وسط یک بیابان بیآب و علف،
با دلی پر از خستگی و چشمی تر از ناامیدی…
اما یک نفر هست که این راه را بلد است.
یک نفر هست که انتهای این شب را دیده.
یک نفر هست که میداند از کدام پیچ، نور میآید.
و او گفته:
«إِنَّ مَعِيَ رَبّي سَيَهدينِ»
_شعرا۶۲🌿
همراهم خداست.
او مرا راه خواهد برد.
نه شاید، نه اگر…
«سَيَهدينِ»… حتماً، قطعاً، بیشک.
این را موسی گفت.
دقیقاً وقتی که همه درها بسته بود.
دقیقاً وقتی که فرعون از پشت سر میآمد و دریا از پیش رو.
دقیقاً وقتی که اصحابش گفتند: «گرفتار شدیم.»
او گفت: «نه.»
نه گرفتار نشدیم.
چون با من کسی هست که راه را میداند.
با من کسی هست که دریا را هم میشکافد.
با من کسی هست که از دل تاریکی، روشنایی درمیآورد.
بعضی وقتها فکر میکنیم راه را گم کردهایم.
بعضی وقتها فکر میکنیم دیگر دیر شده.
بعضی وقتها فکر میکنیم این بار واقعاً تمام است.
اما نه.
تا خدا هست، هیچ راهی بنبست نیست.
تا خدا هست، هیچ شبی بیسحر نیست.
🤍هیچ چیز برای کسی که خدا با اوست، غیرممکن نیست.
بامن بمان که بیتو هستی به جز تهی نیست
ای با تـو ماندنِ من توجیهِ بودنِ من..🌱
فرم در حال بارگذاری ...

