گاهی آنقدر هیچ چیز نداری که حتی نمیدانی چه بخواهی.
نه پول، نه رفیق، نه راه، نه حتی یک دل خوش ساده.
همه چیز تمام شده.
همه درها بسته شده.
همه داشتهها رفته.
و تو ماندهای و یک دست خالی.
یک دل پر از خواهش.
یک چشم تر از ناامیدی.
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِير»
قصص۲۴🌱
خدایا…
به هر خیری که برایم بفرستی،
نیازمندم.
این را موسی گفت.
وقتی از مصر فرار کرده بود.
وقتی هیچکس را نداشت.
وقتی تنها و گرسنه و خسته رسیده بود به چاه آب مدین.
دستش را بلند کرد و این را گفت.
نه پول خواست، نه خانه، نه برگشتن.
گفت: هر خیری بفرستی، محتاجم.
هر چه باشد، من نیازمندم به همان.
بعضی وقتها آدم به جایی میرسد که دیگر چیزی نمیخواهد.
نه به خاطر اینکه بینیاز شده،
به خاطر اینکه میبیند هر چه بخواهد، کم است.
هر چه بخواهد، ممکن است همان نباشد که به دردش میخورد.
پس میگوید: «خدایا… هر چه خودت خوب میدانی…»
«هر چه صلاح میدانی…»
«هر چه خیر من در آن است…»
و بعد آرام میگیرد.
چون میداند کسی که دارد میدهد،
بهتر از خودش میداند چه به دردش میخورد.
موسی آن روز چیزی نخواست.
فقط اعتراف کرد: «فقیرم. نیازمندم. دستم خالی است.»
و خدا جوابش را داد.
یک دختر، یک خانه، یک شغل، یک زندگی تازه…
بیآنکه موسی اسمشان را برده باشد.
چون خدا خودش میداند.
خودش بلد است.
خودش بهترین را انتخاب میکند.
حالا تو…
اگر دستت خالی است،
اگر نمیدانی چه بخواهی،
اگر از بس خواستی و نرسیدی خسته شدی…
فقط بگو:
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِير»
خدایا…
من محتاجم به هر خیری که بفرستی.
هر چه باشد.
هر وقت باشد.
هر طور باشد.
و بعد…
بعد از این،
دست خالیت را بگذار روی سینهات
و منتظر بمان.
چون خدا دارد میآید.
با بهترین چیزی که اصلاً فکرش را نمیکنی.
با بهترین خیر.
با بهترین زندگی.
فقیر یعنی من.
غنی یعنی او.
و او همیشه میدهد.
جز یار, دل به هر که سپردیم باختیم
گویی به راهزن بسپاری خزانه را…
فرم در حال بارگذاری ...

